بعضی روزها عجیب زود می‌گذرن. صبح که چشم باز می‌کنی، فکر می‌کنی کلی وقت داری، اما یهو می‌بینی شب شده و هنوز کلی کار نصفه مونده. انگار زمان با بعضی روزها شوخی داره.

امروز موقع برگشتن به خونه، یه نسیم خنک می‌اومد و هوا یه حس عجیبی داشت؛ از اون حس‌هایی که باعث می‌شه بی‌دلیل آروم بشی. چند دقیقه فقط راه رفتم و به آدم‌هایی نگاه کردم که هر کدوم غرق فکر خودشون بودن. با خودم گفتم شاید همه ما یه داستانی داریم که هیچ‌کس ازش خبر نداره.

شاید قشنگی زندگی هم همین باشه؛ اینکه وسط شلوغی و دغدغه‌ها، هنوز چیزهای کوچیکی پیدا می‌شن که حال آدم رو بهتر کنن. یه هوای خوب، یه لبخند، یا حتی چند دقیقه سکوت.

امیدوارم فردا، حتی اگه مثل امروز پرمشغله بود، حداقل یه اتفاق کوچیک داشته باشه که آخر شب با یادآوریش لبخند بزنم.